سفارش تبلیغ
صبا ویژن
کوچه مینو - وبلاگ به دوش

کوچه مینو

جمعه 87 خرداد 3 ساعت 1:51 صبح

پستچی بالاخره آدرس کوچه مینو را پیدا کرد،پلاک 6،منزل افرا؛می دانست اگر در جواب «کیه» بگوید: «از جبهه نامه دارین» علاوه بر اینکه معطل نمی شود انعام خوبی هم می گیرد.
مادر علی اجازه نداد حتی پستچی سلام کند،بلافاصله نامه را گرفت و همانجا بازش کرد،چشمانش از شادی برقی زد و حسین (پدر علی) راصدا زد؛ تعجب پستچی وقتی از بین رفت که مادر علی در جواب حسین گفته بود علی داره میاد تهران،پستچی که امضایش را گرفت راهش را کشید و رفت اما حسین هنوز هم زیر لب غر می زد:«این پسری که من میشناسم تا کلاه صدام رو غنیمت نگیره دست بردار نیست؛شاید پست نامه رو دیر آورده،آخه این بچه سه هفته پیش اینجا بود.»
مادر علی در حالی که می رفت در را برای غریبه دیگری باز کند گفت:«چکارش داری،تو هم نه به اون موقعی که پیش سید ابراهیم و حاج آقا عابدی ریش گرو می ذاشتی نفرستنش جبهه نه به حالا که از آمدنش ناراحتی،تازه مگه جای تو رو تنگ کرده؟» ؛ به قدری صدای زنگ پشت سرهم و ممتد شده بود که منتظر نشد تا بشنود حسین گفته:«من می خواستم جلو نفرستنش وگرنه منم از خدامه که پسرم سابقه جبهه داشته باشه»
دم در مینو بود_ همو که کوچه را به اسمش کرده بودند،یا نه، او را به اسم کوچه نام گذاشته بودند؛اصلا چه فرقی می کند مهم اینست که در کوچه مینو،یک مینو زندگی می کرد مثل علی،مثل سید ابراهیم که مسئول نیروی انسانی گروهان علی بود و مثل حاج آقا عابدی که علاوه بر پیشنمازی مسجد فرمانده پایگاه بسیج هم بود_مینو بازهم صدای مادر علی را شنیده بود و اینبار به بهانه آش نذری آمده بود تا ببیند جریان چیست؛در جواب مادر علی که سراغ پدر مینو را گرفته بود کمی مکث کرد و گفت :«آش هم واسه همونه،بابا سه روز پیش اعزام شدند،گفتند قراره توی گروهان علی آقا باشن؛راستی از علی آقا چه خبر؟»
باز هم مینو موفق شد معلم را فریب دهد،مینو استعداد خوبی در فریب دادن معلم ها داشت،همه هم این را می دانستند، ،همیشه نوبت انشایش که می شد با خونسردی سوالی می پرسید که معلم مجبور بود تمام زنگ راجع به آن سوال صحبت کند. کار سختی نبود.
_ خوبه؛به همه سلام رسونده،پس فردا می رسه تهران.

مینو شانس آورد که مادر علی کاسه آش را از او گرفته بود و گرنه آش ها هم همراه سینی روی زمین بودند.
مینو حساب کرد، فردا یکشنبه ،پس فردا دوشنبه 17 شهریور، دقیقا پنج سال از ان روزی که او ررا دیده بود می گذشت،اولین بار میدان شهدا بود همان که قبلا ژاله می نامیدندش،مثل کوچه مینو که بعدا چیز دیگری نامیدندش،آن موقع که ارتش دیگر برادر مردم که نه ،دشمن خونی آنها بود،مینو زخمی نشده بود اما آنقدر خسته بود که نای بلند شدن نداشت و همانطور مانند شهدا روی زمین افتاده بود،بدون چادر،بدون روسری و هر لحظه لوله های تفنگ به او نزدیک تر می شد؛مینو اصلا نمی خواست از زمین بلند شود،به همان اندازه که دوست نداشت کسی او را در این وضعیت ببیند و همان قدر که نمی خواست لوله های تفنگ ارتش به او نزدیک شود؛در آن لحظه مینو فقط کفش های کتانی پسری را دید که لحظه ای بعد خم شد روی زمین،پسرک چادری را به خون شهیدی آغشته کرد و مینو دیگر هیچ ندید چراکه سیاهی همان چادر آغشته به خون که حالا کمی هم سرخ شده بود جلوی چشمانش را گرفته بود.
علی با اینکارش باعث شده بود نه به مینو آسیبی برسد،نه بی حرمتی به او شود و نه از جایش بلند شود؛انگار علی مامور برآورده کردن نخواسته های مینو بود.
مادر علی هم حساب کرد ،فردا یکشنبه پس فردا،دوشنبه 17 شهریور،دقیقا 23 سال می گذشت اما از آن روزی که شاه در میدان ژاله مردم را به گلوله بسته بود علی دیگر نمی خواست برایش جشن تولد بگیرند،از خودش شرمنده بود که در چنین روزی به دنیا آمده.
مادر علی یکبار دیگر هم نامه را مرور کرد:
«مامان جون و بابای عزیز
سلام
دلم براتون تنگ شده،برای کوچه (علی از وقتی مینو را شناخته بود،یعنی همان دخترک 16 ساله میدان ژاله را،دیگر نمی گفت کوچه مینو ،فقط می گفت کوچه؛شاید از مینو خجالت می کشید،خجالت می کشید از اینکه در آن روز او را زیر یک چادر سیاه خونی تنها گذاشته بود)،واسه اهالی محل،واسه دسپخت مامان،واسه خورشت بادمجان و واسه خیلی چیزهای دیگه و خیلی کسای دیگه(اینجای نامه خط خوردگی داشت معلوم بود خیلی تردید داشته که این را هم بنویسد یا نه)...
هفته دیگه میرم اهواز از اونجا هم میام تهران.ان شاء الله دوشنبه هفته دیگه اونجام.
خدانگهدار
علی کوچولوی 23 ساله شما»
علی هیچوقت نگفت برای ماموریت به تهران آمده بود؛اما مینو می دانست ،شاید از پدرش شنیده بود،شاید هم علی به او گفته بود،هرچند علی در طول این مدت به جز یک سلامچیز دیگری به مینو نگفته بود ،شاید هم حس کرده بود،همانطور که خواب دیدن های علی را حس می کرد؛علی هم می دانست هر بار خواب مینو را ببیند فردایش باید جواب سلام مینو را بدهد،مینو هم این را می دانست.کسی نمی دانست چرا علی به تهران آمده بود،شاید ماموریت داشت تا جواب سلام مینو را بدهد هرچند مینو هم منتظر بود تا علی به او سلام کند.
صبح دوشنبه هم مثل روزهای دیگر شب شد؛با این تفاوت که علی آمد و خانواده افرا به جز همان یک دفعه که به استقبال علی آمدند از خانه بیرون نیامدند،شاید داشتند مقدمات شام شب را فراهم می کردند،شاید هم داشتند مقدمات یک خواستگاری را می چیدیدند.
کسی نمی دانست چرا علی آمده اما همه می دانستند دوشنبه شب منزل افرا دعوتند حتی آنها که خورشت بادمجان دوست نداشتند.
به هر حال دوشنبه هم شب شد؛هرکسی چیزی می گفت:
_ علی آقا چه خبر می گن عراقیا خیلی آمدن جلو راسته؟
_ می گم رسیدی کربلا ما رو فراموش نکنی ها علی جان؟!
_ علی جان نکنه مجروح شدی آمدی تهران؟شما که دو سه هفته پیش اینجا بودی مزه آش پشت پات هنوز زیر زبونمونه...
_ نه،غلط نکنم خبراییه پسردایی،درست نمی گم؟
علی دیگر جواب این یکی را نمی توانست بی خیال باشد،سرخ و سفید شدن صورتش که تمام شد آرام قاشق غذا را بالا برد و در میان همهمه مهمانان آهسته گفت:«از ما که گذشت،شما به فکر خودت باش الیاس خان.»
ناگهان صدای ترق و توروق قاشق ها قطع شد و همه نگاه های متعجب به نگاه زیرچشمی مادرعلی گره خورد. آنقدر خوشحال شده بود که فرصت نکند تمام نگاه ها را پاسخ دهد،بدون اینکه کسی بفهمد لبخندی زد و بدون اینکه چیزی بگوید به خوردن ادامه داد.
_ علیا برام تک رش نیاوردی؟
صدای زهرا_ خواهرزاده علی_ بود که هنوز به علی آقا می گفت علیا ؛از سکوت بزرگترها استفاده کرده بود تا سوالش را بپرسد.
علی هم تا خواست جواب بدهد برادرش پرید وسط حرفش:
_ دایی جان اولا تک رش نه و ترکش، بعدشم این علیای شما تا خمپاره 120 سوغاتی نیاره دست بردار نیست.
روز بعد خواستگاری بدون حضور علی برگزار شد؛بماند که علی خودش را به مریضی زد تا دوباره از تنها گذاشتن مینو در آن روز خجالت نکشد و بماند که خانواده مینو به همراه مینو برای عیادت علی به خانه آنها آمدند و بازهم بماند که علی و مینو هردو باهم سلام کردند،مثل اینکه سلام هر کدام جوابی بود برای دیگری؛اما تمام اینها مانع از این نشد که مینو در بدرقه علی حاضر نباشد؛چشمانش رفتن علی را تا انتهای کوچه دنبال کرد،ایستادنش را زیر تابلوی کوچه مینو،مکثش را ،برگشتنش را به سمت خانه و دوباره پشیمان شدنش را و دست آخر رفتنش را،چشمان مینو علی را تا جبهه دنبال کردند،شاید مینو جنگیدن علی را هم میدید.
پستچی بالاخره آدرس کوچه مینو را پیدا کرد،پلاک 6،منزل افرا؛می دانست در جواب «کیه» باید بگوید «نامه دارین»؛ مادر علی باز هم نامه را دم در باز کرد اما اینبار حسین را صدا نزد،اینبار علی را صدا زد...
اهالی کوچه مینو نفهمیدند چرا آن موقع مادر علی، علی را صدا زد اما چند روز بعد چشمان خیس مینو زیر تابلوی کوچه مینو همه چیز را برایشان تعریف کرد،وقتی همه در برق اشکهای مینو دیدند ماموران شهرداری تابلوی کوچه مینو را برداشتند و جای آن تابلوی دیگری گذاشتند.تابلویی که هیچکس دوست نداشت بودنش را باور کند :«کوچه شهید علی افرا»
شاید علی رفته بود تا برای زهرا کوچولو ترکش خمپاره 120 سوغاتی بیاورد،کسی هم چه می داند شاید علی مامور برآورده کردن نخواسته های مینو بود.


نوشته شده توسط : حسن قاسم زاده

نظرات دیگران [ نظر]



لیست کل یادداشت های این وبلاگ

ستاره سهیل(اپیزود دوم)
[عناوین آرشیوشده]